کد خبر : 11811
تاریخ انتشار : دوشنبه 22 مهر 1398 - 18:23

برشي به برخي رويدادهاي پيش از انقلاب و هسته هاي جوانان انقلابي دهه ٥٠ (۱۰) قسمت آخر

سيد محمد علي موسوي جزايري به دعوت برخي بازاريان در سال ١٣٥٣به اهواز آمد و در مسجدي كه به مسجد جزايري معروف بود امام جماعت شد. بنابه برخي گفته ها زمين اين مسجد كه در ميانه بازار پهلوي سابق ( امام فعلي ) است اززمان شيخ خزعل و توسط حاج سيد جعفرجزايري وقفِ مسجد مي

سيد محمد علي موسوي جزايري به دعوت برخي بازاريان در سال ١٣٥٣به اهواز آمد و در مسجدي كه به مسجد جزايري معروف بود امام جماعت شد. بنابه برخي گفته ها زمين اين مسجد كه در ميانه بازار پهلوي سابق ( امام فعلي ) است اززمان شيخ خزعل و توسط حاج سيد جعفرجزايري وقفِ مسجد مي شود و از همان زمان نيز به “مسجد جزايري ” معروف شد.
IMG 20191014 214820 809 300x138 برشي به برخي رويدادهاي پيش از انقلاب و هسته هاي جوانان انقلابي دهه ٥٠ (10) قسمت آخر
به گزارش پایگاه خبری خوزتاب،موسوي جزايري از سال هاي ٥٤-٥٥بتدريج در اهواز شناخته شد ،اگرچه در دوسال اخرِ منتهي به انقلاب نقشي مهم در جريان انقلاب دراهواز يافت.هنگام تحصن كاركنان بيمارستان امام خميني در خيابان ٢٤متري بودم ،مردم جمع شده بودند وموسوي جزايري گفت : مردم من موسوي جزايري هستم و سپس سخنان انقلابي اش راآغاز كرد.

قبل از حضور موسوي جزايري در اهواز،حركت هاي ديني و سياسي عميق و گسترده اي در صحنه سياسي اهواز آغاز شده بود. روحانيوني چون عبدالسيد محمودي بهبهاني از طلاب آيه الله بهبهاني بارها مورد ضرب و شتم و شكنجه و زندان قرار گرفته بودند.

مسجد علم الهدي در خيابان حافظ به امامت ايه الله سيد مرتضي علم الهدي ( پدر علي ، كاظم ، حسين و حميدعلم الهدي) فعال و محوريت داشت بود. دارالعلم آيه الله بهبهاني نيز يكي از مراكزمبارزات روحانيتِ طرفدارامام بود . جلسات ” انجمن موحدين ” كه توسط بازارياني چون پنبه كار و صانع تشكيل شده بود و بصورتي هياتي اداره مي شد ،درمدرسه بهبهاني تشكيل مي شد .

آيه الله بهبهاني و آيه الله مروّج در سطح مراجع طراز اول كشورمطرح بودند. پس ازاين ها ، مدرسه آيه الله بروجردي به رياست آيه الله سيد اسماعيل مرعشي و نيزمسجد ايشان ( مسجد مرعشي سابق و بهشتي فعلي ) در خيابان كاوه محل رجوع مردم بود. آيه الله شيخ ابوالقاسم انصاري ” صاحب رساله عمليه ” نيز در مسجد باغ ِشيخ و آيه الله شيخ محمد كرمي محل توجه مردم خصوصا عرب ها بود.

مسجد شفيعي و مسجد جامع (به امامت آيه الله امامي فر) هم بودند.

جريانات انقلابي در مسجد علم الهدي ، دارالعلم ايه الله بهبهاني ودربرهه اي در پيرامون آيه الله سيد اسماعيل مرعشي و مدرسه علميه تحت رياست ايشان در جريان بود.

پس از از سال هاي ٥٤-٥٥با اجازه آيه الله پسنديده ، ، موسوي جزايري اجازه اخذ وجوهات ازطرف امام خميني را يافت و سپس نماينده امام شد . به همين دليل و نيزشخصيت اخلاقي ومحترم ايشان ، انقلابيون اكثرا پيرامون موسوي جزايري گرد آمدند . سيد علي شفيعي نيزبه عنوان نماينده آيه الله خويي شناخته مي شد و پس از موسوي جزايري محل رجوع نيروهاي انقلابي بود.

سلامت و سخنوري هاي استدلالي او در دفاع از دين ،مسجد او را به مسجدي پررونق و با صفاتبديل كرده بود. قرائت زيبا و دلنشين او براي من كه از راه دور به مسجد ايشان مي آمدم همچنان خاطره انگيز است.

شفيعي علاوه بر اولين سخنراني در حسنيه اعظم كه نام امام رابرزبان راند ، در سال ٥٧ و در ديدارروحانيت اهواز با امام خميني ، به نمايندگي ازروحانيت اهواز، نزد امام ودر مدرسه رفاه سخنراني كرد.

روحانيون ديگر اهواز از جمله آيه الله امامي فر،امام جماعت مسجد جامع شهر بسيار محبوب بود ، ولي تمايلي به ورود درمسايل سياسي نداشت. آيه الله كرمي نيزكه بخش وسيعي از عرب هاي منطقه مقلد ايشان بودند در سياست دخالت نمي نمود. .آيه الله هاشمي بهبهاني امام جماعت مسجد امام جعفر صادق در خيابان زند و از مدرسين بنام دارالعلم بهبهاني و استاد فلسفه صدرايي نيز ، روحيه اي انقلابي نداشت ، اوغيرفعال ،اما با انقلاب همراهي داشت.

آيه الله سيد اسماعيل مرعشي پيش از انقلاب و در مسجد خويش نمازجمعه اقامه مي كرد اما از نظر فعاليت هاي انقلابي دراواخر همراهي داشت كدورت ها و رقابت هاي ميان روحانيون اهواز در اين ايام را نبايد از نظر دور داشت .آيه الله شيخ ابوالقاسم انصاري امام جماعت مسجد باغ شيخ و صاحب رساله نيز غيرفعال بود.

مسجد لشكرآباد هم به امامت سيدي خوشنام با نام ِجزايري بود ( با موسوي جزايري فرق دارد ، او پدر سيدباقر جزايري است. سيد باقر در كلاس دهم دبيرستان فلسفه اپيكور را تاليف و چاپ كرده بود ).
امروزه البته آيه الله موسوي جزايري و آيه الله شفيعي از نظر جايگاه علمي و سياسي جايگاه ويژه اي يافته اند.

پس از آيه الله بهبهاني از نظر رتبه و شأن علمي آيه الله مروّج ممتازترين موقعيت را در خوزستان داشت و در جريان انقلاب مورد مشورت روحانيون قم بود.

پيش ازابلاغ ماموريت امام به موسوي جزايري كه پس از سفر موسوي جزايري به پاريس انجام شد، سه تن از روحانيون برجسته به خوزستان آمدند و موضوع پذيرش مسوليت رهبري روحانيت و مردم در فعاليت هاي انقلابي در خوزستان را با آيه الله مروج در ميان نهادند.
آقايان آيه الله شرعي ، راستي و رباني املشي به اهوازآمدند و به ديدار آيه الله مروج رفتند . اين سه تن ،قبولِ رهبري روحانيت و انقلاب در خوزستان را به ايه الله مروج پيشنهاد دادند اما ايشان نپذيرفت.

پس از اصرارآقايان مروج گفته بود من نمي توانم اجازه خونريزي و كشتار را بدهم و اين به نفع ما نيست. پاسخ دادند كه به نفع مانيست ، اما به نفع دين ِ خداست. مروج گفته بود من اين اندازه شرايط را روشن نمي بينم . گفتند حالا پس شما كسي را معرفي كنيد . گفته بود : اين را هم نمي گويم. آيه الله مروج از ورود در مسايل سياسي اجتناب مي نمود، اما شأن علمي و اجتماعي او همواره در ميان مردم بزرگ نگهداشته شد.

موسوي جزايري درمهر ١٣٥٧ براي عملِ جراحي چشم پدرش به لندن مي رود .ازفرصت بدست آمده استفاده كرده وبراي ديدارامام به پاريس مي روند .گزارشي از خوزستان مي دهند واز عدم همراهي و كارشكني هاو مخالفت برخي از روحانيون سخن مي گويد واز امام مي خواهند تا تكليف ايشان را معلوم نمايند.

بنا به قول حميد كاشاني ، امام مي گويند”بايد تامل كنم و تا بعدازظهر يا فردا به شما جواب خواهم داد”. روز بعد از موسوي جزايري مي خواهند كه همراه انقلابيون باشند .پس از اين ،موسوي جزايري در فعاليت انقلابي مصمم تر و راسخ ترمي شود. موقعيت موسوي جزايري دراوايل ورود به اهواز و درميان روحانيت ِ وقت اهواز چندان جايگاه قابل توجهي نداشت ،اما از اين پس جايگاهي بلنديافت.

از سال ٥٤ بتدريج افرادي مثل حميد كاشاني وبا حمايت موسوي جزايري درمسجد جزايري فعال مي شوندو نقش فعالي در تربيت نوجوانان و جوانان برداشته مي شود.

پيش از انقلاب مساجدي چون مسجدجزايري ، مسجد شفيعي ،مسجد آل طيب ، مسجد طالب زاده ، مسجد آسيد علي، مسجد لشكرآباد مسجد آذربايجاني ها ،، مسجد خيابان خشايار ، مسجد فاطميه كيان پارس ، مسجد كوي نيرو ، مسجد حصيرآباد ، مسجد زيتون كارگري ،مسجد امام جعفرصادق خيابان زند و مسجد آخر آسفالت و مسجد حجازي ، و … از مساجد فعال اهوازبودند.

در سال ٥٠-٥١جمعي ازهسته هاي انقلابي خرمشهر دزفول و اهواز به زندان خيابان زند ( زندان قديم ) و زندان كارون آورده شده اند.
همچنين در سال ٥١ بچه هاي مسجد علم الهدي ( حسين علم الهدي ، جواد زرگران ، محسن اشعري ) اقدام به آتش زدن سيرك مصر مي نمايند.

بازاريان مسلمان و انقلابي نيز از سال٤٠ با تشكيل ” انجمن موحدين ” و سپس ” انجمن دانشوران ” و ” مكتب قران ” تبليغات مذهبي گسترده و منسجمي را آغاز كرده اند. اين فعاليت هاي منسجم بازاريان خوشنام ذيل حمايت هاي آيه الله بهبهاني و آيه الله اسماعيل مرعشي انجام مي شود و در جذب جوانان دبيرستاني و دانشگاهي نقشي اساسي داشته است.

سيدموسي بلاديان از اوايل دهه چهل و سيد جليل سيد زاده از اوائل دهه ٥٠ در تقويت و هدايت اين تحركات ِ انقلابي در كنار بازاريان نقشي بي بديل ايفاء مي كنند.

آيه الله سيد مرتضي علم الهدي در سال ٥٣ و آيه الله بهبهاني كه در راس روحانيت استان بود و در سال ١٣٥٤ دارفاني را وداع كردند .درتشيع پيكرآيه الله بهبهاني كه از فلكه مجسمه ( ميدان شهداء) نيز گذر كردند ،جمعيت انبوهي عزاداري و بر سر و سينه مي زدند. در آن روز براي خريد كتابي از عزيز نسين نويسنده ترك به كتاب فروشي بوستان رفته بودم و هنگام بازگشت و از كنار ايستگاه اتوبوس نظاره گر مراسم بودم.

مكتب قران يك رخداد بي نظير در اهواز بود. مكتب قران حركتي نو در فعاليت هاي مذهبي انقلابي اهواز بود. هيچ مسجد و محفل ديني در اهواز ودراين زمان در سطح فعاليت هاي مكتب قرآن نبود.

عبدالحسين محمد زاده با اجازه آيه الله بهبهاني سال ٥١ زميني را درضلع شمالي خيابان كاوه خريداري و در سال ٥٢ توسط آيه الله بهبهاني ساختماني در سه طبقه با نام ” مكتب قرآن ” افتتاح شد.

مكتب قران در اين زمان يكي از اصلي ترين كانون هاي مبارزاتي و شأني همچون حسينيه ارشاد يافته بود واز ٥٢ تا ٥٧ پذيراي سخنراناني چون مطهري ، بهشتي، گلزاده غفوري ، سيد مصطفي محقق داماد ، محسن قرائتي ، صدر بلاغي ، رضا گلسرخي ، جعفر سبحاني. محمد جواد حجتي كرماني ، علي اكبر پرورش ، علي قائمي ، محمد آل اسحق ، سيد محمد كياوش ، عبدالسيد محمودي و ده ها سخنران بنام ديگر شد . پس ازسخنراني هاي مهم ،بساط فروش كتاب ديني وسياسي مثل كتب شريعتي كه با نام مستعار سبزواري و يا مزيناني منتشر مي شد توسط دانشجويان داير بود.

بازارياني چون عبدالحسين محمد زاده موسس مكتب قرآن ، علي شمس، زمان بزاز ( بعدها روحاني شد ) حسين سراجان ، محمد يحيوي ، محمد پنبه كار ، توكلي ، شهيد خوانساري ( تامين كننده اسلحه براي هسته هاي انقلابي ) مهدوي ، بيژن زاده ، اشعري ، صانع ، و…. نقش هاي تاثير گذاري در روند فعاليت هاي مبارزاتي در اهواز داشتند.

به دنبال اعتصاب بازاريان ، و مخالفت هاي مالك فروشگاه ” لباس عروس” گروهي از جوانان از جمله فلاح ، محمد مجدآبادي ، مهدي بيطرفان ، كروشاوي ، اقدام به آتش زدن آن نمودند . اين امر اعتصاب را در بازار جدي تر كرد.

پس از سخنراني هادي غفاري و شهادت شهيد كتانباف، برخي ازروحانيون شهر به موسوي جزايري خرده گرفتند و در محافل خصوصي از او انتقادمي كنند.

اين مساله باعث دلخوري وقهرموقت ازسوي موسوي جزايري مي شود و چند روزي به مسجد نمي آيد . شيخ محمد حسين مجتهدي ( بعدها امام جمعه بهبهان شد ) كه به تازگي از زندان آزاد گشته بود وشيخ محمد حسين دعاوي و سيد محمد حسين موسوي و ماندني جهانتاب به منزل موسوي جزايري رفته و ضمن حمايت و دلجويي وي رابراي رفتن به مسجد ترغيب مي كنند.

بعدها در دوره استانداري ميردامادي كسي به طعنه اين موضوع را به جزايري يادآور شد و جهانتاب به دفاع از جزايري پرداخت و از كساني كه به مخالفت با موسوي جزايري برخاسته بودند انتقاد كرد.

بهبهان دراين ايام يكي از كانون هاي فعال است. آيه الله بهبهاني و مدرسه او در اهواز، و روحانيوني مبارز و انقلابي چون عبدالسيد محمودي، محمد حسين مجتهدي ، دعاوي ، فقهي ، و افرادي چون سيد موسي بلاديان ، محمد رشيديان و ماندني جهانتاب نقش مهمي در تربيت نسل جوان بهبهاني ايفاء نموده اند.

در حلقه ماندني جهانتاب ، افرادي چون مجيد بقايي ، مسعود صفايي مقدم ، اسماعيل دقايقي ، منوچهر آصفي ، سيد مجيد موسوي ،مرتضي شهيدزاده ، صادق رضايي ، حبيب الله حقيقي ،عزت الله اصغري و برادران مرتضوي حضور داشتند. جهانتاب نيز مدتي خانه اي در لشكرآباداجاره نمود كه برخي ازافراد فوق در منزل سكني گزيده بودند.

عبدالله ساكي نيز پس از آزادي از زندان براي زندگي مخفي به بهبهان رفت و توسط ماندني جهانتاب در منزل شوهرخواهرش مخفي كرد . جهانتاب دانشجوي مهندسي متالوژي دانشگاه آريامهر ( صنعتي شريف ) بود ، دستگير و توسط ساواك به زندان مخوف كميته مشترك ضد خرابكاري برده شد. او پس از آزادي از زندان از دانشگاه اخراج شد. مدتي بعد دانشجوي رياضي اهواز شد ، اما بدليل مبارزات و روحيه خاصش تحصيل را رها نمود.

جهانتاب حافظه اي قوي دارد وگنجينه اي از خاطرات است اماكمترحاضربه سخن گفتن است. او نقش مهمي در تربيت اكثريت نيروهاي جوان انقلابي بهبهان در دهه ٥٠ و پس از آن داشته است. ماندني ولعِ سيري ناپذيرِي به دانستن دارد. او به معناي واقعي ، سقراط گونه نقش خرمگس را در تربيت يارانش و اطرافيانش دارد. نيشِ سوالات ماندني جهانتاب برخي را دلخور و براي برخي چون نيشي گزنده و براي برخي چون نوش بوده است.

مبارزات دهه پنجاه در خوزستان در سه سطح دانشگاه ، بازار و روحانيون انقلابي جريان داشت. پس از كودتاي ٢٨ مرداد تحركات انقلابي در جريانات كارگري به دليل سركوب شديد چپ و حزب توده و بقاياي آن از بين رفت و پس از آن كمتر علائمي از جنبش كارگري و تحركات اتحاديه ها مشاهده مي شود . جريانات چپ در دانشگاه را نمي توان با برحسپ جنبش كارگري معرفي نمود.

اما در سال ٥٧ و با اعتصاب كاركنان صنعت نفت اين جنبش احياء شد .
عبدالحسين مصطفوي بهبهاني از پرسنل صنعت نفت در تحركات انقلابي شركت نفت و اعتصابات كارگري نقش مهمي داشت. مصطفوي هسته كارگري فعالي را در نفت تشكيل و هدايت نمود.

او نوه دختري آيه الله بهبهاني بود . پدر ايشان سيد فرج الله مصطفوي از روحانيون بنام بهبهان و پسر عمومي آيه الله بهبهاني بود.

شايد خالي ازلطف نباشد كه بدانيم كه سيد فرج الله مصطفوي در بهبهان معتقد بود كه “زمين ثابت است و حركت نمي كند” . او دراين زمينه بحث هاي طولاني و استدلالي عجيبي با مخالفان خود مي نمود. اومجتهد بود اما از وجوهات شرعي مطلقا استفاده نمي نمود و در مصرف آن نيز بسيار محتاط و سخت گير بود. به نحوي كه اعتراض و خشم برخي روحانيونِ بهبهان را در پي داشت.

دو عمليات مهم ترور در اين ايام و در بخش صنعت نفت انجام شد عمليات ترور “مستر لينك” و عمليات ترور “مسترپل گريم ” ، عمليات پل گريم توسط گروه موحدين در بخش گذشته گفته شد ، اما دو روز قبل از آن عمليات ترور مستر لينك ( كه به آن اشاره نمي شود ) طراحي و توسط كاظم علم الهدي ، مهدي بيطرفان ، رضا كارتاب ، و طاهر گتعاوي و اسماعيل كروشاوي انجام شد. لينك زخمي شد و گريم كشته شد. اين دوعمليات صنعت نفت را در اعتصاب كامل برد.

دارالعلم آيه الله بهبهاني محل اسكان طلاب اعزامي به خوزستان در ايام محرم و صفر بود و مهندس مصطفوي حلقه وصل مدرسه و طلاب انقلابي با صنعت نفت بود.مدرسه امام خميني چند سال پس از انقلاب توسط موسوي جزايري بنيان گذاري شد و تا پيش از آن تنها دارالعلم بهبهاني و مدرسه آيه الله كرمي و مدرسه آيه الله بروجردي به رياست آيه الله مرعشي داير بود.

پس ازدرگذشت آيه الله بهبهاني ، فرزندان ايشان نام خانوادگي مجتهد زاده را برخود نهادند. سيد نورالدين مجتهد زاده متوالي مدرسه علميه بهبهاني ، بيشترين فعاليت ها را در جهت تبديل دارالعلم به پايگاهي براي انقلاب نمود. نقشي كه كمتر مورد توجه قرارگرفته است و يا تعمدا ناديده گرفته شده است. محدود و منحصركردن فعاليت هاي پيش ازانقلاب به مسجد جزايري و ناديده گرفتن فعاليت هاي ساير جريانات، ضمن نادرست بودن آن ، محروم كردن مردم ازاطلاع كامل از وضعيت سياسي اهواز پيش از انقلاب است، همچنين افرادي چون سيد نجف طباطبايي، اسدالله مجتهدزاده ، حيدرمجتهدزاده ، فضل الله مجتهدزاده و…. بايد ياد كرد.

با پيروزي انقلاب طبقه فوقاني مدرسه بهبهاني ، يكي از محل هاي اصلي و اوليه كميته انقلاب بود و شيخ هادي كرمي مسول كل ِ نيروهاي انقلابي در اهواز شد.

اعتصاب كاركنان نفت با ورود نمايندگان امام ، مهندس بازرگان ، هاشمي رفسنجاني و ناطق نوري و مهندس حسيبي شكل تازه اي گرفت . ميزباني اين هيات در منزل مجتهدزاده در كيان پارس بود.

سخنراني هاي پرشور عبدالسيد محمودي بهبهاني ،از شاگردان آيه الله بهبهاني در دارالعلم ايه الله بهبهاني و در عباسيه اهواز و برخورد خشونت بار ساواك با او و همچنين سخنراني هاي پرشور و مملو از جمعيت شيخ رضا گلسرخي درحسينيه اعظم ،نام اين دو روحاني را هميشه و بصورتي خاص در ذهن مردم اهوازحفظ نموده است.

در اينجا بد نيست يادي هم كنيم از حسين ني بند ، معروف به “حسين ب . ام . و “. حسين و پدرش سال ها در حسينه اعظم فعاليت داشتند. عمه حسين همسر آيه الله بهبهاني شده بود. حسين به همين دليل با مجتهدزاده ها و حوزه علميه بهبهاني در ارتباط و ازآنان حرف شنوي داشت . حسين ب ام و در حلقه اي از افراد مذهبي احاطه شده بود. او هيجان و قلدري را با عصبيت ديني و انقلابي آميخته بود و در راه انقلاب فداكارانه فعاليت نمود.

دليل شهرت او نيز ماشين “ب ام و ي ” او بود كه در اكثر تظاهرات بي محابا همراه او بود. او ذاتا افراطي و به شدت فعال بود و در اوايل انقلاب نقشي چون ده نمكي و انصار حزب الله داشت ، اما بتدريج كناره گرفت و زبان به انتقاد و اعتراض گشود. زمانه عوض شده بود و تنها راه براي او هم انزوا و زندگي شخصي بود. امثال حسين كه در به انقلاب پيوستند و در پيروزي انقلاب نقش داشتند كم نبودند.شخصيت حسين ، نشان از يك ” تيپ” مشخص از هوادران انقلاب بود.

هسته هاي جوانان انقلابي در دانشگاه و دانشسراي راهنمايي اهواز فعال بودند.
محله لشكرآباد ، خشايار ، كمپلو ، شيلنگ آباد ، رفيش آباد ، محلي براي پناه دادن به دانشجوياني بود كه بيشتراز طبقات متوسط و پايين جامعه به دانشگاه راه يافته بودند.

رژيم شاه عملا با توسعه دانشگاهها فضايي براي مبارزه نيروهاي طبقات پايين و ورود آنها در حاكميت را فراهم ساخته بود.
مردم اين محلات ،دانشجويان رامثل فرزندان خودشان دوست مي داشتند وازآنان حمايت مي نمودند، دانشجويان هم بيش از هرجايي در اينحا احساس امنيت داشتند.

زنان عرب در خانه نان مي پختند ، نان گرم بچه ها هميشه تامين بود.از دانشجويان مثل بچه هاي خودشان محافظت مي كردند. شير و ماست و پنير بچه ها هميشه تامين ودر دسترس بود.

در بخش هاي گذشته از هسته هاي مبارز چپ و سازمان مجاهدين نام برده ام وحالا از هسته هاي دانشجويانِ انقلابي جوانانِ مسلمان سخن خواهم گفت.

به خانه كاظم شفاعت دررفيش آباد مي رفتم. بعضي اوكاظم تركه مي گفتند اواز بچه هاي تبريز بود . انساني مقاوم و شجاع و دلباخته دين بود.

كاظم هسته اي از بچه ها را پيرامون خود داشت. حسين شيخي و عزت الله اصغري زاده يكي از بچه هاي بهبهان هم آنجا بودند. خانم كريمي هم كه بعدها با كاظم ازدواج كرد در اين هسته فعال بود ، ارتباط من با دانشگاه از طريق كاظم بود و رضا كارتاب و خضريان (ازبچه هاي شوشتر كه منزلشان ان زمان روبروي مسجد آسيد علي بود) ازطريق كاظم شناختم.

ارتباط اوليه ام با محمد علي مالكي و كاظم علم الهدي و هوشنگ گلابكش نيزاز طريق عبدالله طرفي بود. روزي عبدالله ومالكي با موتورپيشم آمدند و گفتند فلان روز براي برنامه بانك صادرات مركزي آماده باش و منهم آماده بودم.

بي هيچ مبالغه اي درنگاه من ازهمان ايام تا كنون برخي چون محمد علي مالكي ، كاظم علم الهدي ، حسين علم الهدي ،هوشنگ گلابكش ، عبدالله طرفي ، كاظم شفاعت در اوج پاكي و خلوص وفداكاري زيستند و زيسته اند .در چهره و حجب و حياي محمدعلي مالكي عصمت سراسر موج مي زد و باور نمي كردي كه تا چه درجه اي شجاعت در نبرد همراه او بود. از اين مردان برخي شهيد و برخي هنوز يادگارخوبي هايند.

عبدالله طرفي يا طرفاوي در خانه اش كلاسي تحت عنوان جهان بيني تشكيل داده بود كه علاوه برمن ، شيخ حميد سياحي (مرحوم) ، طالب مستاجران ، محمدرضا افتخاري ، طاهر عبيات ، محمد آقايي و افراد ديگرهم شركت مي كردند. ما نسل جوان تري بوديم كه آموزش مي ديديم.

ستار اكبرزاده هم در محله شيلنگ آباداتاقي اجاره كرده بود . اكبرزاده دانشجوي انستيتوي كشاورزي بود و ياور صالحي در دانشسراي راهنمايي تحصيل مي كردو دوست او بود. از طريق اكبرزاده با ياورآشنا شدم.هردو ايذه اي بودند و در مبارزات فعال بودند. ياورصالحي بعدها نماينده مجلس از شهرستان ايذه و ستاراكبرزاده هم فرماندارشد.

از اهواز كه سخن مي گويم نمي توانم از اولين مبارز انقلابي مسلمان كه در ١٤ آذر ٥٦ و در درگيري مسلحانه به شهادت رسيد سخن نگويم.
سيد نورالدين شاه صفدري ، دانش آموز دبيرستان شاپور ( مصطفي خميني امروز ) بود.

منزلشان خيابان گشتاسب پشت دبيرستان شاپوربود وسپس به خيابان زاهدي ( مسلم فعلي ) امدند. دبير رياضي او انساني وارسته و عارف مسلك بود . سيد جليل سيد زاده نامي آشنا براي انقلابيون اهواز است. اودر جلسات “انجمن دانشوران ” نيز سخنراني مي كرد. رابطه معنوي عجيبي ميان سيد زاده و شاه صفدري ايجاد شده بود.

نهم خرداد ١٣٥٣ ساواك شاه صفدري را دستگير نمود ، كاكازاده دوست و هم نيمكتي او مي گويد : شنبه صبح هندسه مخروطات داشتيم و ديدم صندلي نورالدين خالي است ، دلم لرزيد.پدرش گفت دنبال سيدنورالدين ديگر به خانه ما نيائيد.

در همين ايام هم حسين علم الهدي و جوادزرگران ، محسن اشعري ، حميد كاشاني ، كريم صالح شوشتري ( بعدها سرانجامي متفاوت يافت ) و جمعي ديگر ، پس از برنامه نو و ابتكاري عاشوراي “انجمن دانشوران ” دستگير و روانه زندان مي شوند.

كاشاني پس از آزادي از زندان ، از سال ٥٤و با موافقت و حمايت موسوي جزايري هسته اي از جوانان را در مسجد جزايري گرد خويش جمع كرد . كساني كه بعدها نقش موثري درانقلاب و خصوصا دفاع مقدس داشتند. سعيد درفشان ، اصغر گندمكار، عليرضا مسرتي ،سيد جمال موسوي ،سيد محمدرضا حسن زاده، منصور معماريان ، و …. از آن جمله اند. حميد كاشاني پس از انقلاب روحاني شد ، اما آنگونه كه بايد و شايد مورد توجه قرار نگرفت و شايد هم با دلخوري و در عسرت دستش از جهان كوتاه شد.

سال ٥٥ و در خيابان خشايارِ كمپلو، احمد معاضدي با افرادي چون محمد زمان فروزانفر ، احمد هدايتي ، احمد علي پاپهن خانه اي اجاره مي كنند. علاوه بر چهارنفردانشگاهي ، پنج نفر هم ازدانشسراي راهنمايي به اين خانه مي آيند. محمد علي نجارزاده ، رضا نجارزاده ، حسن نجفي ، داوود امين زاده ، محمود خرم نيا ، به رسم آن زمان و شايد امروز در خانه هاي دانشجويي ، ضياء عالم زاده ، رضا دانايي فر و محمد زمان اعتمادي ( بعدها سرانجامي متفاوت يافت ) هم مدتي در اين خانه سكنا مي گزينند. اين هسته علاوه بر توزيع اعلاميه در منطقه ، در سال ٥٧ گاهي صبح ها ساعت شش صبح نيز تظاهرات محدودي را انجام مي دادند و پس از شعارگويي به فوريت پراكنده مي شدند.

هسته هاي ديگر دانشجويي چون عباس استادان ، عباس بذرافكن ، جعفر خلقاني ، حسين سالاري ، غلامعباس مكوندي ، عباس سالاري ، احمد علي پاپهن ، رحيم چيني پرداز، محمد طالب شوشتري ، هادي نداف ، منصور سياري ، احمد خيامي ، ايزدي نجف آبادي ، جواد محمدي ،حميدعلم الهدي، علي برنا ، محمود ايماني ، ابراهيم خاكسار،مسعود معيري ،حميد كهرام ، مهدي قميشي، علي شكرالله زاده و … نيز در هسته هاي مختلف فعال هستند.

جواد محمدي ژيان خود را در يكي از تجمعات اعتراضي تحويل بچه ها مي دهد و از آن براي حمل چوب براي مقابله احتمالي با گارد در فلكه اي كه امروز فلكه رفيش آباد است استفاده مي شود.

در خانه اي ديگردر لشكرآباد هسته رضا كارتاب ، محمد فخري و سيد رضا موسوي ( بعدها فرمانده سپاه خرمشهر ) جاي دارند.
در خانه اي ديگر مجيد جعفري و يوسف مدرس بودند. مجيد جعفري اهل اروميه اي بود . سال ٥١ رشته فيزيك اهواز قبول مي شود. سال ٥٥ دستگير و درتجديدنظر به ٥ سال تقليل مي يابد. با بازشدن زندان ها جعفري آزادمي شود. او همبند عبدالله ساكي است. انساني سخت مقاوم و دلير و تودار كه كمتر قدر او شناخته شده است. مجيد عضو شوراي فرماندهي سپاه بود و دراولين روزهاي دفاع مقدس در ١٩ آبان ٥٩ به شهادت رسيد.

هسته هايي مبارز در بخش پزشكي شكل گرفته بود. هسته مرتضي حقيري و دوستانش كريم منصوري ، سيد مجتبي موسوي و … مرتضي در جريان درگيري در اواخر بهمن ٥٦ دستگير و پس از ضرب و شتم و يكماه انفرادي به يكسال زندان محكوم و در دي ماه ٥٧ آزاد شد. شنوايي يك گوش مرتضي و ديسك كمر او بدليل ضرب و شتم در شهرباني آسيب ديد.

هسته ديگري از پزشكان وجود داشت ،افرادي چون هادي هزيني ، رازي ، صداقت پيشه ، اسماعيلي ، دهدشتي ،لطفي ،صاحبدل ، طهماسبي ، مسگرنتاج ، ضياءمحني بودند. هادي هزيني در عمليات نظامي رفسنجان نيز شركت و نقش موثري داشت.

هسته هاي كارگري محدودي نيزشكل گرفته بود كه از جمله مي توان به حضورافرادي چون ناصر خاكسار ، اصغر ممبيني ، عبدالنبي جرجاني ، خداكرم عالي پور و مولا حسيني اشاره كرد.

غلامعلي رجايي دانشجوي دانشسراي راهنمايي اهواز در ٩ فروردين ١٣٥٧ با عبدالرحيم عطوان ، غلامعلي اعظمي و عظيم اسدي مشكال دانشجوي زمين شناسي جندي شاپور در دزفول دستگير مي شوند. اسدي مشكال تحت شكنحه به شهادت مي رسد.

او اولين شهيد دانشجو در سال ٥٧ در خوزستان بود و با عباس بذرافكن نيز در ارتباط بود. بقيه افراد يك ماه بازداشت در دزفول و سه ماه در زندان كارون محكوم مي شوند. اسدي مشكال اولين شهيد در سال ٥٧ در خوزستان است.

از نقش موثرافرادي چون فواد كريمي و محمد كاظم امجد و عليرضا صادقي از زندانيان پيش از انقلاب و از هادي رحمتي و رحيم ترابي و احمد دلفي و محمد حسين خوشنويس انصاري ، فريدون مرتضايي ، نيز بايد ياد نمود.

در دانشكده ملاثاني افرادي چون سيدمحمد بهاءالديني ، علي شمخاني ، مرتضي ممويي ، ابراهيم شهبازي ، احمد سرمست ، مهدي بخشنده فعال بودند. شمخاني از نظر فكري و عملياتي بيشتر تحت سيد محمد بهاءالدين و مجيد جعفري بود.

علي شمخاني را اولين بار در مسجد طالب زاده و پس از نماز عيد فطر و سپس در منزل موسوي جزايري كه مقدمات تظاهرات و آماده كردن شعارهادر جريان بود ديدم. شمخاني شعاري را كه پيشنهاد مي داد ، حالا از خودش بود يا از جايي گرفته بود نمي دانم. شعار اين برد ” اگر خميني به وطن نيابد ، جمهوري اسلامي گر نباشد ، هميشه نهضت است ، الله اكبر ، الله اكبر. ” اين شعار فردا در تظاهرات گفته و تكرار مي شد. نقش شمخاني بعدها و با تشكيل سپاه پس از انقلاب بيشتر و بيشتر شد.شمخاني از سال هاي ٥٥-٥٦ وارد فعاليت هاي انقلابي شد و اگر چه نقش قابلِ توجهي هم داشت ، اما نقش مبارزاتي او از بسياري افراد كمتر بود.

دردانشگاه برخي اساتيد نيزبه گونه اي غيرمستقيم اما همدلانه باياري دانشجويان مي شتافتند. سيد جليل سيد زاده ضمن آنكه دانشجو بود و دبير رياضي دبيرستان هاي اهوازبود بدليل توانايي علمي بصورت غيررسمي در دانشكده علوم “رياضي يك ” درس مي داد.

اساتيدي چون كوتي و الواني در گروه شيمي كه از بچه هاي عرب لشكرآباد محسوب مي شدند از دانشجويان مبارز با احتياط حمايت مي نمودند. در دانشكده ادبيات نيز اساتيدي چون راشد و تديّن با دانشجويان همراهي داشتند.

مبارزات انقلابيِ پيش ازانقلاب در دومقطع مشخص قابل تقسيم است. مرحله قبل از ٥٧ و مرحله بعد از ٥٧ ،با آغاز سال ٥٧ بتدريج كليه مردم به صحنه انقلاب آمدند. پيش از٥٧ و در شرايط خفقان ، هسته هاي انقلابي در ميدان مبارزه حاضر بودند.

از سال ٥٥ برخي از فعالان زندگي مخفي راانتخاب كردند. شرح بخشي ازآن در فعاليت هاي منصورون در بخش هاي قبلي گفته شد .اما در اين جا اشاره اي به سيد علي آقاميري نماينده دزفول دردور ششم مجلس و بهرنگ از فعالان سياسي نيزقابل ذكر است اين دو از سال ٥٥ زندگي مخفي را در قم ، كاشان و يزد آغاز مي كنند ، رابط آنها عزيز صفري در يزد بود كه بعدا در عملياتي مسلحانه به شهادت رسيد . از جمله افرادي كه با آقاميري در خانه تيمي با هم آشنا مي شوند. بيژن ( محسن ) مشعل ازفعالان مبارزِخرمشهري است.

آقاميري مي گويد : تصميم تشكيلاتي گروه ما اين شد ، كساني كه پرونده و سابقه زندان ندارند به زندگي علني برگردند ودر غير اينصورت به خارج از كشوراعزام شوند ، سيد احمد آوايي كه پيش از آن سابقه بازداشت و زنداني در زندان كارون را داشت به همين دليل به لبنان اعزام شد.

يكي ديگر از هسته هاي مبارزه در منطقه حصيرآباد بود. افرادي چون علي شيخ انصاري ، اسماعيل باصري ، مهدي آذرسا ، عباس حيصمي ،قاسم توحيدي ( عنافچه ) ، حسن و حسين جزايري در اين هسته فعال بودند.

آميختگي مبارزه با زندگي و شيوه كنارِ هم قراردادن اين دو ، بخشي از دغدغه هاي انقلابيون بود.

رها به فريد گفت : زندگي فقط مبارزه با دستگاه حكومت نيست ، همه زندگي كه مبارزه سياسي نيست مبارزه نيزجزئي از زندگي است.يك بُعدي شدن ما را به آدم هايي خشك و خشن تبديل مي كند.اما فريد مي گويد : اين حرف ها كمي بوي رسوبات بورژوازي مي دهد.خودسازي را نبايد فراموش كرد.

منظور فريد از خودسازي ، رفتن به كارِ كارگري است. در آن زمان رفتن به كوره پزخانه هاي آجرسازي بخشي از يك عمليات ِ خودسازي تلقي مي شد اكنون سال ٥٧ است تظاهرات عاشورا كاملا سياسي شده است.

رها به فريد مي گويد : اگر اين بار برچسب ِ محافظه كاري هم به من نزني،بايد بگويم كه از پيروزي انقلاب مي ترسم. در نوشته اي ديدم كه گفته شده بود ، “در ايران خطرپيروزي از خطر شكست بيستر است”.

فريد گفت يعني چه ؟ رها گفت : تا پارسال همه با هم بوديم ،اما امروز مي بينم يواش يواش دسته بندي هاشروع شده است . هردسته وگروهي به دنبال هژموني بيشترگروه خود و حذف ديگري واعلان شعارهاي خودشان هستند امروز همه مرگ بر شاه مي گوئيم ،يك شاه داريم و يك مرگ براو ،مي ترسم فردا هزارشاه داشته باشيم و هزارمرگِ بر يكديگر ، مرگ تو بر من و مرگ من بر تو، ما خيلي عجله داريم. شايد شريعتي كه كارفرهنگي را ضروري و مقدم بر هرانقلابي مي داند درست باشد.

رها درادامه گفت :همه تجربيات انقلاب ها همين را مي گويند. دشمني ميان خود پس از پيروزي انقلاب ها ، نشنيده اي كه گفته اند ، انقلاب فرزندان خود را مي خورد. فريد گفت : بله ايدلولوژي داشتن يعني مرزبندي كردن ، وما هركدام يك ايدئولوژي داريم. رها گفت : يعني هزارايدئولوژي و هزار مرزبندي. فكر مي كني وضع مردم بهتر خواهد شد؟ فريد با قاطعيت گفت ، قطعا ، شك نداشته باش. ايدئولوژي اسلام همه چيز را حل خواهد كرد. آزادي و دموكراسي در متن اسلام است. رها با ترديدگفت : بايد ببينيم چه مي شود؟
چند ماه بعد رها را ليبرال مي گفتند.

فريد را هم بزودي التقاطي ناميدند . اتهامات ديگرهم در راه بود ،فريد درخود پيچيد و درخود فرو رفت. باور نمي كرد. به زندانش سپردند . هاج و واج مانده بود. چه خبر شده است. همرزمان ديروزش ، زندانبانان امروزش شده بودند.

رها به مرزبندي ها در عمل سياسي اعتقاد نداشت. مرزبندي راحوزه خصوصي امري شخصي و در حوزه عمومي با معيارقانون در نظامي مردمي مي سنجيد . مرزبندي او ملي بودن افراد بود. هركس كه واقعا ملي بود خيانت نمي كند. فرق نمي كرد چه كمونيست و چه مسلمان و يا ليبرال و حتي لائيك ، مهم آن بود كه ميهن دوست و ملي باشد.

اين حرف ها براي بايكوت رها كافي بود. ابتدا در جلسات دعوت نمي شد. بعد مواظبش بودند. بعدها و پس از انقلاب چند روزي بازداشتش كردند.

آبان ٥٧ بود ، پدر شيرين براي خدمت به كرمانشاه منتقل شده بود. درس شيرين هم در اين ترم تمام شد ه بود و بايد به كرمانشاه مي رفت. رها در وضعيت بدي قرارگرفته بود. شيرين درظاهرتوجهي به دلباختگي هاي رها نمي كرد ،شايد به دلايلي اين امر را ممكن نمي دانست. از ديد شيرين شرايط ووضع خانوادگي او با رها بسيار متفاوت بود و اين امري واقعي بود. وضعيت بغرنجي شده بود. بعد از كلاس آن روزي كه در دانشكده علوم بودند ، نسيم به طوفان تبديل شده بود و حالا رابطه اي عاطفي و يا هرچه بناميم ايجاد شده بود. رفتن شيرين مشكل زا شده بود. رها درهم و بخود پيچيده شد.نمي دانست چه كند ؟

رها به شيرين گفت :عشق چون نسيمي مي آيد و گاه چون پرنده اي برمي خيزد ، آيا اكنون چنين شده است؟ شيرين تنها سخني را كه جايي خوانده بود تكرار كرد : ، ” مي خواهم اما نمي توانم ، نمي توانم اما مي خواهم .” شيرين به كرمانشاه رفت و رها را رها كرد.

مريم بعد از انقلاب فرهنگي ودر ايام نوروز از سيستان به خوزستان آمده بود ،پيش فرزانه رفت ، صديقه را هم گفتند و سه نفري به ياد گذشته سخن ها گفتند. بحث جدايي مريم از بهزاد به ميان آمد. مريم گفت : شنيده اي كه گفته اند ، حقيقت در تفاوت هاي جزيي نهفته است.؟ اما من به جزئيات توجه نكردم. به فرزانه گفت : حرفهاي شيرين به عباس را حتما شنيده بودي ؟ فرزانه گفت دقيقا يادم نيست.مريم گفت : شيرين به عباس گفته بود ، فريد مرا تحقير كرد ، اما من او را تحسين مي كنم. چون به آنچه ادعا مي كرد باور داشت و در عملش هويدا بود.

شيرين به دليل عدم صداقت عباس از او دوري كرد. شيرين گفته بود : مذهب از پيروان خود مي خواهد كه دروغ نگويند ، خيانت و جنايت و دزدي نكنند ،خب اگر يك آدم مذهبي به آنچه مي گويد پايبند باشد چه چيزي بهتر از اين خواهد بود ؟ . مگر ما از آدم ها چه انتظاري ازيكديگربايد داشته باشيم ؟ فرزانه گفت حالا اين حرفها چه ارتباطي با تو و بهزاد دارد؟.

مريم گفت اما من به اين” اگرِ” شيرين توجه نكردم. اگر مذهبي ها به آنچه مي گويند پاي بند باشند و حالا مي بينم بهزادِ مذهبي فقط اهل ادعابود.

مريم با بهزاد ازدواج كرده بود ، اما مي گفت اشتباه كرده است . بهزاد مريم را در خانه اي تيمي تنها و بي هيچ توضيحي رها كرده بود و به تهران رفته بود. تنها توجيه بهزاد دستور تشكيلات سازمان بود.

صديقه هم با خنده گفت : حالا پشت سر شوهرمن حرف نزنيد. شيرين زياده سخت گير و ايده آل مشرب بود. علي هم خواستگار من بود ولي بيشتر بدنبال دختري براي خود بود تاهمسري براي با هم بودن ، اوهمسررا نوعي ملك خود مي دانست . علي بدنبال سودِ در ازدواج بود. علي به چيزي شبيه باقر در ” استراتژي زندگي ” اعتقاد داشت ، اما نه آنچنان واضح و رو راست.

صديقه به علي جواب رد داده بود ، علي هم اصراري نكرده بود. علي بعدها در دولت موقعيت خوبي پيدا كرد. صديقه گفت : من در جواب به علي اشتباه نكردم. در اين مساله اطمينان دارم و پشيمان هم نيستم.

عباس پيش از انقلاب يكسال به زندان افتاده بود، با موجي از احساسات و هيجان آزاد شد. حس قهرماني او را در برگرفته بود . عباس پس ازانقلاب هم چند ماهي بازداشت شد. بعد به استخدام صنايع فولاد شد و اكنون بازنشسته شده است.

صديقه گفت : من عباس را هم مي شناختم و اين مسايل را هم مي دانستم ، عباس جاه طلبي داشت ، اما هرچه بود همين بودكه هست. منهم تا حدي اسيرعرف و ضرورت هاي زندگي روزمره شدم و با عباس ازدواج كردم. مي دانم اينجا هم شايد كمي اشتباه كرده باشم. اما حالا واقع بين تر از گذشته شده ام و از زندگي ام راضي هستم. زندگي ام شايد ايده آل نباشد .

اما زندگي ايده آل هم وجود ندارد .من اين را فهميده ام و به زندگي ادامه مي دهم. ادامه دادن به زندگي امري درست است و جدايي به دليل متفاوت بودن نادرست است. هيچ چيز و هيچكس بي نقص نيست. همه ما آدم ها سروته يك كرباسيم. با تفاوت هايي اندك، پس “زندگي بايد كرد .”

صديقه خود را آرام و قانع مي كند و مي گويد: همه زندگي ها كم و بيش همين است. رو به مريم كرد و گفت: عشق مالِ فيلم ها و رمان هاست. همه زندگي ها تقريبا مثل هم است،پس زندگي را همان گونه كه در آن هستي بپذير. استراتژي صديقه زندگي براي زندگي و “سازش با زندگي ” است .

مريم كه پزشكي خوانده است گفت : عشق ها ابتدا با فرايندي فيزيولوژيك آغاز مي شود ، يكباره تند وهيجاني و طوفاني مي شود و سپس آرام آرام پايان مي پذيرد. تكرار ومرور زمان هم آنرا عادي تر مي كند.

صديقه گفت : دقيقا ، هنرما نه در عاشق شدن كه در هنرِ تداوم زندگي هااست ، حالا با عشق يا بي عشق ، هنر داشته باشيم مي توانيم زندگي مشترك را با رفتار احترام آميز و توافقي ادامه دهيم.” احترام متقابل و همزيستي مسالمت آميز” اساس زندگي است. صديقه گفت : وقتي كه از كار به خانه برمي گردي ، خسته و كوفته ، بايد به تميزي و خورد و خوراك بچه ها بينديشي.

صديقه به معجزه روانشناسي هم باور داشت. مي گويد : با آموختن تكنيك هاي رفتاري مناسب واقعا مي توان هرخاري را به گُل تبديل كرد. كتاب هاي ديل كارنگي را مي خواند. كتاب محبوب و جادويي او “كتاب آيين دوست يابي” ديل كارنگي بود.

ديل كارنگي بهترين مهارت هاي نفوذ در ديگران را آموزش مي دهد.او از زندگي اش راضي است. به فرزانه گفتند : اززندگي تو چه خبر ؟ فرزانه گفت :ما عاشقانه يكديگر را دوست داريم پيمانِ فريد و فرزانه با عشق پايدار مانده است . فريد در بخش خصوصي كار مي كند . هردو از زندگي شان راضي اند ، اما دل نگراني هاي دوران مبارزه همچنان با خود دارند.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

https://www.khuztab.ir/